hanif's profileرویای واژه هاPhotosBlogLists Tools Help

Blog


    پابلو پیکاسو

    پیکاسو تعریف کرده است :

    یکبار مادرم به من گفت : اگر تو سرباز بشوی به درجه سرلشکری خواهی رسید. اگر یک صومعه نشین بشوی روزی پاپ خواهی شد . در عوض من یک نقاش شدم و ... شدم پیکاسو

    تولستوی

    مارشا و آکولتا-دختر بچه هایی که بسیاری از از مردم شهر آنها را می شناختند همیشه بازیگوش و سرشار از شادمانی بودند.از آندست بجه ها که با طلوع آفتاب زندگی شاد و کودکانه شان را شروع می کنند و تنها غروب می تواند به این دنیای دل انگیزشان موقتا پایان دهد.

    آن سال در شب  عید پاک هم باز این رسم برقرار بود و بساط بازی های کودکانه پهن اما به لحظه ای غفلت این آکولتا بود که لباس روز عدش را آلوده کرد  و همین داستانی شد تاریخی در شهر .

    مادر آکولتا او را تنبیه کرد و در حاشیه این تنبیه چوب تادیبی هم نثار مارشا شد . چون مارشا شکایت به خانه برد ،این بار نوبت خانواده او بود که در پی جبران بر آیند و رفته رفته پای دو طایفه به این اختلاف باز شود ، اما انگار آتش این خشم را سر خاموشی نبود .به ساعتی شهر دوتکه شده بود و آتش جنگ و خونریزی و انتقام جویی از هر سو زبانه می کشید .

    میانه این ماجرای بزرگ که چشم مادربزرگ آکولتا به جوی کنار خانه افتاد . جایی که مارشا و آکولتا بی هیچ        ناراحتی و نگرانی مشغول کندن زمین بودند تا آب را به سویی دیگر هدایت کنند . صدای خنده شان بلند بود  و بساط شادی شان به پا ! نه نشان از خصومت میتوانست بین شان بیابد و نشانه ای از کینه . آن ها زودتر از همه به استقبال عید و محبت و صلح رفته بودند . داشتند زندگی می کردند بدون دروغ و تهمت و خشونت . پر از شور زندگی و انسانیت ، اما بزرگتر ها ، آن ها که همه شان گمان می بردند در پی حق اند و عدالت ، فاجعه می آفریدند .