hanif's profileرویای واژه هاPhotosBlogLists Tools Help

Blog


    پل

    این پل فقط تا وسط راه ادامه دارد

    راهی که به سرزمین های اسرار آمیز منتهی می شود

    سرزمینی که عاشق دیدارشان هستی

    آنجا که چادر کولیها و فروشنده های دوره گرد عرب قرار دارد

    محل چوبهایی که زیر نور مهتاب برق می زنند

    و اسب های تک شاخ افسانه ای گشت می زنند

    پس با من بیا و همه این لذت ها را با من شریک شو

    اما این پل فقط ما را تا وسط راه می رساند

    چند قدم آخر را باید به تنهایی طی کنیم

    فرشته

    كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
    خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداري خواهد كرد.
    اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه .
    اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
    خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
    كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها رانمي دانم؟
    خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني؟
    كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم ؟
    خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.
    كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
    فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
    كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.
    خداوند لبخندزد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
    در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
    او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.
    خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد.
    به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.

    تمام وجودم فداي مادر عزيزم.

    زنجیر عشق

    يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه، زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:
    ” خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.”
    زن گفت: ” من از سن لوئيز ميام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن، و اين واقعا لطف شما بود.”
    وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:” من چقدر بايد بپردازم؟” و او به زن چنين گفت:
    ” شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!”
    چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره، زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند:
    ” شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!”
    اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت. در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
    ” همه چيز داره درست ميشه، ديگه مشكل پول نداريم، دوستت دارم، جو!”

    مسابقه

    یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
    بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
    جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

    عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

    روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
    دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي مابه ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
    سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
    دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
    آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
    زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

    پايان نامه خرگوش

    يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

    روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
    خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
    روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
    خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
    روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
    خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
    خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
    گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
    خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
    گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
    خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
    بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
    حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.
    نتيجه
    هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه چه باشد
    هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
    آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

    سفر خدا به زمين

    روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هر روز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و به سفر خود ادامه داد.
    رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
    رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
    خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.  ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

    شاهزاده خوش بخت

    روزي روزگاري درزمان هاي بسيارقديم درشهري دور در بالاي تپه اي بلند مجسمه اي بود. لباس مجسمه از تکه هاي طلا بود و به جاي چشمهاي آن، دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روي دسته شمشيرش هم يک ياقوت درشت مي درخشيد. شبي ازشبهاي اوايل زمستان پرستويي که از دوستانش عقب مانده بود خسته و مانده به آن شهر رسيد. مجسمه را ديد و خودش را به آن رساند تا کنار پايش بخوابد. اما هنوز چشمهايش گرم نشده بود که چند قطره آب روي بالهايش چکيد. پرستو به آسمان نگاه کرد ولي ابري نديد. وقتي به بالاي سر خود نگاه کرد متوجه شد که اين قطره هاي آب اشکهاي مجسمه است.
    پرستو بر شانه مجسمه نشست و گفت: توکي هستي؟ چراگريه مي کني؟
    مجسمه گفت: به من شاهزاده خوشبخت مي گويند.
    بعد از مردنم مردم مجسمه ي مرا از طلا وجواهر ساختند و روي اين تپه گذاشتند.
    تا وقتي زنده بودم از چيزي خبر نداشتم اما حالا همه چيز را ميبينم و از درد همه باخبر ميشوم.
    من از ديدن گرفتاريهاي مردم خيلي غصه مي خورم اما کاري ازدستم برنمي آيد.
    همين حالا آن دورها مادري را مي بينم که در کنار بچه مريض خود اشک ميريزد.
    اين زن بي چاره با اين که هر روز لباس ميدوزد و کارمي کند آن قدر پول ندارد که براي فرزند خود دارو بخرد. راستي تو بيا و ياقوت شمشير مرا براي او ببر.
    پرستو گفت:«با اين که خيلي خسته ام و فردا هم راه درازي در پيش دارم اين کار را براي تو مي کنم.»
    آن گاه پر زنان رفت و ياقوت را براي بچه بيمار برد.
    صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من ديگر بايد به دنبال دوستانم بروم.»
    اما شاهزاده خوش بخت گفت: يک شب ديگر هم پيش من بمان.
    پيرمردي را ميبينم که نه غذا دارد و نه آتشي که خود را گرم کند.
    تو مي تواني زمرد يکي از چشم هاي مرا براي او ببري.
    پرستوي مهربان قبول کرد و يکشب ديگر هم پيش شاهزاده خوش بخت ماند. اما صبح روز بعد وقتي مي خواست با شاهزاده خدا حافظي کند، او باز هم التماس کرد و گفت : اي پرستوي کوچولو فقط يک شب ديگر اين جا بمان.
    چشم ديگر مرا هم براي دخترکي ببر که در اين دنيا هيچ کس را ندارد.
    او اين روز ها سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:
    امّا اگر اين چشمت را هم ببخشي کور مي شوي و ديگر نمي تواني مردم شهر را بيني.
    شاهزا ده خوش بخت گفت : امّا من راضي هستم. چون جان يک انسان را نجات مي دهم.
    پرستو زمرّد را براي دخترک فقير برد.
    وقتي برگشت. شاهزاده به او گفت:
    اي پرستوي مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.
    امّا پرستو گفت: من پيش تو مي مانم و از زندگي مردم اين شهر برايت خبر مي آورم.
    از سرما هم نمي ترسم. چون کار خوبي که انجام ميدهم دلم را گرم مي کند.
    آن سال زمستان پرستو در شهر مي گشت و براي شاهزاده خبر مي آورد.
    هر شب هم تکّه اي از طلا هاي لباس مجسّمه را مي کند و براي مردم فقير مي برد.
    در يکي از روز هاي آخر زمستان که هوا کمي گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش مي کردند.
    ناگهان چشم يکي از آنان به پرستوي مرده اي افتاد که روي پاي مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود.
    او نگاهي به مجسّمه کرد و از تعجّب فريادي کشيد. مردم با شنيدن فرياد او دور مجسّمه جمع شدند. شاهزاده ي خوش بخت ديگر طلا و جواهري نداشت. آن وقت مردم شهر فهميدند کمک هايي که سرتاسر زمستان به آنان مي رسيد از کجا بود.

    سرود ملی آمریکا

    My country, 'tis of thee, ( میهنم، این از برای توست) 
    Sweet land of liberty, ( مهد خوش آزادی) 
    Of thee I sing; (از تو می خوانم)
    Land where my fathers died, ( سرزمینی که اجدادم در آن درگذشتند)
    Land of the pilgrims' pride,  (سرزمین افتخار مهاجران)
    From every mountainside  (از هر کوهسارش)
    Let freedom ring!  (بگذار نوای آزادی طنین اندازد)
    My native country, thee, (تو، ای سرزمین اجدادیم)
    Land of the noble free, (ای مهد آزادگان سرشناس)
    Thy name I love; (نامت را می پرستم)
    I love thy rocks and rills, (کوهها و جویبارهایت را دوست دارم)
    Thy woods and templed hills; (و بیشه ها و تپه های معبد گونه ات را)
    My heart with rapture thrills, (قلبم پر تپش می تپد)
    Like that above. ...
    Let music swell the breeze, (بگذار موسیقی نسیم را به وجد آورد)
    And ring from all the trees
    Sweet freedom's song; (و سرود خوش آزادی را از فراز درختان سر دهد) 
    Let mortal tongues awake; ( زبان های بسته را بیدار کن)
    Let all that breathe partake; ( بگذار سهیم شود با ما، هر آنچه که زنده است) 
    Let rocks their silence break, ( و سنگها سکوت شان را بشکنند )
    The sound prolong. (و سرود ادامه یابد).
    Our father's God to Thee,
    Author of liberty, ( تو ای آفریدگار  آزادی)
    To Thee we sing. (برایت می خوانیم)
    Long may our land be bright, ( سرزمین مان تا ابد تابان بماند )
    With freedom's holy light, ( با نور مقدس آزادی)
    Protect us by Thy might, ( حمایت کن ما را با نیرویت  ) 
    Great God our King.

    مرد آهنگر

    لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد. يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
    آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
    "در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟
    اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود.
    بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم .
    بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد.
    فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد.
    بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست"
    آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:
    "گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد.
    حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد.
    ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد"
    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
    "ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد.
    ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام
    و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم
    انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد.
    اما تنها چيزي که ميخواهم اين است:
    خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم.
    با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده،
    هر مدت که لازم است، ادامه بده،
    اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نکن!"

    قوت قلب

    در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
    هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
    پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
    آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.

    دونا

    كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.
    "دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت می كردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.
    آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است.
    "من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
    "من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم كنم."
    "من نمی توانم كاری كنم كه دبی مرا دوست داشته باشد."
    نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این كار ادامه می داد.
    از جا بلند شدم و روی كاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
    همه كاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.
    كنجكاویم سخت تحریك شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم كه او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است.
    "من نمی توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بیاید."
    " من نمی توانم دخترم را وادار كنم ماشین را بنزین بزند."
    "من نمی توانم آلن را وادار كنم به جای مشت از حرف استفاده كند."
    سر در نمی آوردم كه این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی كردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت كار به كجا می كشد.
    شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یك صفحه را پر كرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
    - همان یك صفحه كافی است. صفحه دیگر را شروع نكنید.
    بعد از بچه ها خواست كه كاغذهایشان را تا كنند و یكی یكی نزد او بروند.

    روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.
    من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یك بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی كه رسیدند، ایستادند. بعد زمین را كندند.
    آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن كنند!
    كندن زمین ده دقیقه ای طول كشید چون همه بچه های كلاس چهارم دوست داشتند در این كار شركت كنند. وقتی كه سه چهار متری زمین را كندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاك ریختند.
    سی و یك شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور!
    دراین موقع "دونا" گفت:
    - دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم كنید.
    شاگردها بلافاصله حلقه ای تشكیل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی كرد:
    - دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در كاخ سفید! اینك ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
    خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود كند و به همه آنهایی كه حضور دارند قدرت عنایت فرماید كه بی حضور او به سوی آینده بهتر حركت كنند. آمین!
    هنگامی كه به این سخنرانی گوش می كردم فهمیدم كه این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند كرد. این حركت شكوهمند سمبولیك چیزی بود كه برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حك می شد.
    آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین كرده بودند. این تلاش شكوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.
    ولی هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:
    "نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
    و كاغذ را بالای تخته سیاه آویزان كرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
    با اینكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.
    حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم كه "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.

    آلبرت انیشتن

    If the bee disappeared off the surface of the globe then man would only have four years of life left .

    اگر زنبور ها از روی زمین محو می شدند انسان فقط می توانست چهار سال روز زمین زنده بماند

    عشق به خدا

    لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.
    یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
    آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
    - در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
    آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:
    - گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
    - می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن

    هفت پند از بيل گيتس

    بیل گيتس هر از گاهی در دانشگاهها و دبيرستانهای آمريکا با دانشجويان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها  سخنرانی می کند. گيتس اخيرا طی يک سخنرانی در يکی از دبيرستانهای آمريکا خطاب به دانش آموزان جمله ای  گفت که خيلی  سروصدا کرد. او گفت در دبيرستان های آمريکا خيلی چيزها را به دانش آموزان نمی آموزند. او در ادامه سخنرانی اش هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبيرستان فرا نمی گيرند به شرح زير نام  برد:

    اصل اول : در زندگی  هيچ چيز عادلانه نيست و بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

    اصل دوم: دنيا هيچ ارزشی برای عزت نفس شما قايل نيست. در اين دنيا  از شما انتظار می رود قبل از اينکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشيد کار مثبتی انجام دهيد.

    اصل سوم : پس از فارغ التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زيادی پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام و موقعيت بالاتری برسيد بايد برای مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

    اصل چهارم : اگر فکر می کنيد آموزگارتان سخت گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رييس شما سخت گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت  شغلی آموزگارتان را ندارد.

    اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدربزرگ های ما برای اين کار  اصطلاح ديگری  داشتند از نظر آنها  اين  کار يک فرصت بود.

    اصل ششم : اگر در کارتان موفق نيستيد والدين خودتان را ملامت نکنيد از ناليدن دست بکشيد و از  اشتباهات خود درس  بگيريد.

    اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پر شوری بودند و شايد هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند

    آيا شيطان وجود دارد؟ و آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

    استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهني کشاند. آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

    شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

    استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

    شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

    استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر صفات ماست , خدا نيز شيطان است"

    شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

    شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

    استاد پاسخ داد: "البته"

    شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

    شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

    مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

    شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

    در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا، شيطان وجود دارد؟"

    زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

    و آن شاگرد پاسخ داد: شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

    نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انيشتن !

    آوای دوست داشتنی

    وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
    هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
    خوبی در خاطرم مانده.ا
    قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
    میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
    بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
    همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
    پاسخ می داد.ا
    ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
    بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
    دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
    بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
    دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
    خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
    انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
    رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
    چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
    تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
    صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
    انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
    پرسید مامانت خانه نیست ؟
    گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
    پرسید خونریزی داری ؟
    جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
    پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
    گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
    صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
    یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
    صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
    پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
    بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
    سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
    کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
    باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
    روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
    برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
    عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
    پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
    را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
    میشوند ؟
    فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
    خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
    حس کردم که حالم بهتر شد .اوقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
    . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
    به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
    وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
    لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
    در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
    احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
    را صرف یک پسر بچه میکرد
    <><><><><><><><><><><>
    سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
    در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
    برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
    صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
    ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
    سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
    تا حالا انگشتت خوب شده .ا
    خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
    گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
    و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
    به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
    بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
    گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
    <><><><><><><><><><><><><
    سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
    یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .اگفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا
    پرسید : دوستش هستید ؟
    گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا
    گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا
    صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
    به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..

    عملکرد

    پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

    مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

    پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

    پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کن

    عیدی برادر

    یكی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
    پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
    البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
    " ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
    پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
    "اوه بله، دوست دارم."
    تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
    پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
    پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
    " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
    پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

    تدی

    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

    معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

    معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

    معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

    معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

    خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

    پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

    یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

    شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

    چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

    چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

    تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

    خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

    بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !