hanif's profileرویای واژه هاPhotosBlogLists Tools Help

Blog


    بالتيمور بيکن

    اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد. ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود. ---- 
 ارسال شده توسط یک تلفن موبایل Sony Ericsson

    هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند

    1-ثروت، بدون زحمت
    2-لذت، بدون وجدان
    3-دانش، بدون شخصیت
    4-تجارت، بدون اخلاق
    5-علم، بدون انسانیت
    6-عبادت، بدون ایثار
    7-سیاست، بدون شرافت (گاندی)

    بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین!

    To fall in love
    عاشق شدن

    To laugh until it hurts your stomach
    آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

    To find mails by the thousands when you return from a vacation.
    بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

    To go for a vacation to some pretty place.
    برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

    To listen to your favorite song in the radio.
    به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

    To go to bed and to listen while it rains outside.
    به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

    To leave the Shower and find that the towel is warm
    از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

    To clear your last exam.
    آخرین امتحانت رو پاس کنی

    To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
    کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

    To find money in a pant that you haven't used since last year.
    توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

    To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
    برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

    Calls at midnight that last for hours.
    تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

    To laugh without a reason.
    بدون دلیل بخندی

    To accidentally hear somebody say something good about you.
    بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

    To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
    از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

    To hear a song that makes you remember a special person.
    آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

    To be part of a team.
    عضو یک تیم باشی

    To watch the sunset from the hill top.
    از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

    To make new friends.
    دوستای جدید پیدا کنی

    To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
    وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

    To pass time with your best friends.
    لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

    To see people that you like, feeling happy
    کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

    See an old friend again and to feel that the things have not changed.
    یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

    To take an evening walk along the beach.
    عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

    To have somebody tell you that he/she loves you.
    یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

    remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
    یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

    These are the best moments of life....
    اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

    Let us learn to cherish them.
    قدرشون روبدونیم

    "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
    زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

    وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده
    تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
    (چارلی‌ چاپلین)

    Hotel California

    On a dark desert highway, cool wind in my hair
    Warm smell of colitas, rising up through the air
    Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
    My head grew heavy and my sight grew dim
    I had to stop for the night
    There she stood in the doorway;
    I heard the mission bell
    And I was thinking to myself,
    'this could be heaven or this could be hell'
    Then she lit up a candle and she showed me the way
    There were voices down the corridor,
    I thought I heard them say...

    Welcome to the hotel california
    Such a lovely place
    Such a lovely face
    Plenty of room at the hotel california
    Any time of year, you can find it here

    Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends
    She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
    How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
    Some dance to remember, some dance to forget

    So I called up the captain,
    'please bring me my wine'
    He said, 'we haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
    And still those voices are calling from far away,
    Wake you up in the middle of the night
    Just to hear them say...

    Welcome to the hotel california
    Such a lovely place
    Such a lovely face
    They livin' it up at the hotel california
    What a nice surprise, bring your alibis

    Mirrors on the ceiling,
    The pink champagne on ice
    And she said 'we are all just prisoners here, of our own device'
    And in the master's chambers,
    They gathered for the feast
    The stab it with their steely knives,
    But they just can't kill the beast

    Last thing I remember, I was
    Running for the door
    I had to find the passage back
    To the place I was before
    'relax,' said the night man,
    We are programmed to receive.
    You can checkout any time you like,
    But you can never leave!

    کمی فکر کنیم

    استادى از شاگردانش پرسيد:
    چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
    چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت:
    چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم

    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟
    آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

    شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

    سرانجام او چنين توضيح داد:
    هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.
    آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
    هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

    سپس استاد پرسيد:
    هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟
    آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟
    چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
    فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

    استاد ادامه داد:
    هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

    پابلو پیکاسو

    پیکاسو تعریف کرده است :

    یکبار مادرم به من گفت : اگر تو سرباز بشوی به درجه سرلشکری خواهی رسید. اگر یک صومعه نشین بشوی روزی پاپ خواهی شد . در عوض من یک نقاش شدم و ... شدم پیکاسو

    تولستوی

    مارشا و آکولتا-دختر بچه هایی که بسیاری از از مردم شهر آنها را می شناختند همیشه بازیگوش و سرشار از شادمانی بودند.از آندست بجه ها که با طلوع آفتاب زندگی شاد و کودکانه شان را شروع می کنند و تنها غروب می تواند به این دنیای دل انگیزشان موقتا پایان دهد.

    آن سال در شب  عید پاک هم باز این رسم برقرار بود و بساط بازی های کودکانه پهن اما به لحظه ای غفلت این آکولتا بود که لباس روز عدش را آلوده کرد  و همین داستانی شد تاریخی در شهر .

    مادر آکولتا او را تنبیه کرد و در حاشیه این تنبیه چوب تادیبی هم نثار مارشا شد . چون مارشا شکایت به خانه برد ،این بار نوبت خانواده او بود که در پی جبران بر آیند و رفته رفته پای دو طایفه به این اختلاف باز شود ، اما انگار آتش این خشم را سر خاموشی نبود .به ساعتی شهر دوتکه شده بود و آتش جنگ و خونریزی و انتقام جویی از هر سو زبانه می کشید .

    میانه این ماجرای بزرگ که چشم مادربزرگ آکولتا به جوی کنار خانه افتاد . جایی که مارشا و آکولتا بی هیچ        ناراحتی و نگرانی مشغول کندن زمین بودند تا آب را به سویی دیگر هدایت کنند . صدای خنده شان بلند بود  و بساط شادی شان به پا ! نه نشان از خصومت میتوانست بین شان بیابد و نشانه ای از کینه . آن ها زودتر از همه به استقبال عید و محبت و صلح رفته بودند . داشتند زندگی می کردند بدون دروغ و تهمت و خشونت . پر از شور زندگی و انسانیت ، اما بزرگتر ها ، آن ها که همه شان گمان می بردند در پی حق اند و عدالت ، فاجعه می آفریدند .

    هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

    پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني

    مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

    آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

    سنگ‌پشت (لاک پشت) تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

    پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

    كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.

    و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...

    خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود

    و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !

    چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.

    حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

    و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.

    خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت...

    ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

    سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

    پل

    این پل فقط تا وسط راه ادامه دارد

    راهی که به سرزمین های اسرار آمیز منتهی می شود

    سرزمینی که عاشق دیدارشان هستی

    آنجا که چادر کولیها و فروشنده های دوره گرد عرب قرار دارد

    محل چوبهایی که زیر نور مهتاب برق می زنند

    و اسب های تک شاخ افسانه ای گشت می زنند

    پس با من بیا و همه این لذت ها را با من شریک شو

    اما این پل فقط ما را تا وسط راه می رساند

    چند قدم آخر را باید به تنهایی طی کنیم

    فرشته

    كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
    خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداري خواهد كرد.
    اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه .
    اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
    خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
    كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها رانمي دانم؟
    خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني؟
    كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم ؟
    خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.
    كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
    فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
    كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.
    خداوند لبخندزد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
    در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
    او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.
    خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد.
    به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.

    تمام وجودم فداي مادر عزيزم.

    زنجیر عشق

    يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه، زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:
    ” خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.”
    زن گفت: ” من از سن لوئيز ميام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن، و اين واقعا لطف شما بود.”
    وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:” من چقدر بايد بپردازم؟” و او به زن چنين گفت:
    ” شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!”
    چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره، زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند:
    ” شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي، بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!”
    اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت. در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
    ” همه چيز داره درست ميشه، ديگه مشكل پول نداريم، دوستت دارم، جو!”

    مسابقه

    یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
    بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
    جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

    عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

    روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
    دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي مابه ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
    سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
    دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
    آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
    زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

    پايان نامه خرگوش

    يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

    روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
    خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
    روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
    خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
    روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
    خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
    خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
    گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
    خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
    گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
    خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
    بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
    حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.
    نتيجه
    هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه چه باشد
    هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
    آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

    سفر خدا به زمين

    روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هر روز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و به سفر خود ادامه داد.
    رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
    رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
    خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.  ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

    شاهزاده خوش بخت

    روزي روزگاري درزمان هاي بسيارقديم درشهري دور در بالاي تپه اي بلند مجسمه اي بود. لباس مجسمه از تکه هاي طلا بود و به جاي چشمهاي آن، دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روي دسته شمشيرش هم يک ياقوت درشت مي درخشيد. شبي ازشبهاي اوايل زمستان پرستويي که از دوستانش عقب مانده بود خسته و مانده به آن شهر رسيد. مجسمه را ديد و خودش را به آن رساند تا کنار پايش بخوابد. اما هنوز چشمهايش گرم نشده بود که چند قطره آب روي بالهايش چکيد. پرستو به آسمان نگاه کرد ولي ابري نديد. وقتي به بالاي سر خود نگاه کرد متوجه شد که اين قطره هاي آب اشکهاي مجسمه است.
    پرستو بر شانه مجسمه نشست و گفت: توکي هستي؟ چراگريه مي کني؟
    مجسمه گفت: به من شاهزاده خوشبخت مي گويند.
    بعد از مردنم مردم مجسمه ي مرا از طلا وجواهر ساختند و روي اين تپه گذاشتند.
    تا وقتي زنده بودم از چيزي خبر نداشتم اما حالا همه چيز را ميبينم و از درد همه باخبر ميشوم.
    من از ديدن گرفتاريهاي مردم خيلي غصه مي خورم اما کاري ازدستم برنمي آيد.
    همين حالا آن دورها مادري را مي بينم که در کنار بچه مريض خود اشک ميريزد.
    اين زن بي چاره با اين که هر روز لباس ميدوزد و کارمي کند آن قدر پول ندارد که براي فرزند خود دارو بخرد. راستي تو بيا و ياقوت شمشير مرا براي او ببر.
    پرستو گفت:«با اين که خيلي خسته ام و فردا هم راه درازي در پيش دارم اين کار را براي تو مي کنم.»
    آن گاه پر زنان رفت و ياقوت را براي بچه بيمار برد.
    صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من ديگر بايد به دنبال دوستانم بروم.»
    اما شاهزاده خوش بخت گفت: يک شب ديگر هم پيش من بمان.
    پيرمردي را ميبينم که نه غذا دارد و نه آتشي که خود را گرم کند.
    تو مي تواني زمرد يکي از چشم هاي مرا براي او ببري.
    پرستوي مهربان قبول کرد و يکشب ديگر هم پيش شاهزاده خوش بخت ماند. اما صبح روز بعد وقتي مي خواست با شاهزاده خدا حافظي کند، او باز هم التماس کرد و گفت : اي پرستوي کوچولو فقط يک شب ديگر اين جا بمان.
    چشم ديگر مرا هم براي دخترکي ببر که در اين دنيا هيچ کس را ندارد.
    او اين روز ها سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:
    امّا اگر اين چشمت را هم ببخشي کور مي شوي و ديگر نمي تواني مردم شهر را بيني.
    شاهزا ده خوش بخت گفت : امّا من راضي هستم. چون جان يک انسان را نجات مي دهم.
    پرستو زمرّد را براي دخترک فقير برد.
    وقتي برگشت. شاهزاده به او گفت:
    اي پرستوي مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.
    امّا پرستو گفت: من پيش تو مي مانم و از زندگي مردم اين شهر برايت خبر مي آورم.
    از سرما هم نمي ترسم. چون کار خوبي که انجام ميدهم دلم را گرم مي کند.
    آن سال زمستان پرستو در شهر مي گشت و براي شاهزاده خبر مي آورد.
    هر شب هم تکّه اي از طلا هاي لباس مجسّمه را مي کند و براي مردم فقير مي برد.
    در يکي از روز هاي آخر زمستان که هوا کمي گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش مي کردند.
    ناگهان چشم يکي از آنان به پرستوي مرده اي افتاد که روي پاي مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود.
    او نگاهي به مجسّمه کرد و از تعجّب فريادي کشيد. مردم با شنيدن فرياد او دور مجسّمه جمع شدند. شاهزاده ي خوش بخت ديگر طلا و جواهري نداشت. آن وقت مردم شهر فهميدند کمک هايي که سرتاسر زمستان به آنان مي رسيد از کجا بود.

    سرود ملی آمریکا

    My country, 'tis of thee, ( میهنم، این از برای توست) 
    Sweet land of liberty, ( مهد خوش آزادی) 
    Of thee I sing; (از تو می خوانم)
    Land where my fathers died, ( سرزمینی که اجدادم در آن درگذشتند)
    Land of the pilgrims' pride,  (سرزمین افتخار مهاجران)
    From every mountainside  (از هر کوهسارش)
    Let freedom ring!  (بگذار نوای آزادی طنین اندازد)
    My native country, thee, (تو، ای سرزمین اجدادیم)
    Land of the noble free, (ای مهد آزادگان سرشناس)
    Thy name I love; (نامت را می پرستم)
    I love thy rocks and rills, (کوهها و جویبارهایت را دوست دارم)
    Thy woods and templed hills; (و بیشه ها و تپه های معبد گونه ات را)
    My heart with rapture thrills, (قلبم پر تپش می تپد)
    Like that above. ...
    Let music swell the breeze, (بگذار موسیقی نسیم را به وجد آورد)
    And ring from all the trees
    Sweet freedom's song; (و سرود خوش آزادی را از فراز درختان سر دهد) 
    Let mortal tongues awake; ( زبان های بسته را بیدار کن)
    Let all that breathe partake; ( بگذار سهیم شود با ما، هر آنچه که زنده است) 
    Let rocks their silence break, ( و سنگها سکوت شان را بشکنند )
    The sound prolong. (و سرود ادامه یابد).
    Our father's God to Thee,
    Author of liberty, ( تو ای آفریدگار  آزادی)
    To Thee we sing. (برایت می خوانیم)
    Long may our land be bright, ( سرزمین مان تا ابد تابان بماند )
    With freedom's holy light, ( با نور مقدس آزادی)
    Protect us by Thy might, ( حمایت کن ما را با نیرویت  ) 
    Great God our King.

    مرد آهنگر

    لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد. يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
    آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
    "در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟
    اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود.
    بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم .
    بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد.
    فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد.
    بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست"
    آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:
    "گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد.
    حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد.
    ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد"
    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
    "ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد.
    ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام
    و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم
    انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد.
    اما تنها چيزي که ميخواهم اين است:
    خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم.
    با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده،
    هر مدت که لازم است، ادامه بده،
    اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نکن!"

    قوت قلب

    در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
    هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
    پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
    آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.

    دونا

    كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.
    "دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت می كردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.
    آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است.
    "من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
    "من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم كنم."
    "من نمی توانم كاری كنم كه دبی مرا دوست داشته باشد."
    نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این كار ادامه می داد.
    از جا بلند شدم و روی كاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
    همه كاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.
    كنجكاویم سخت تحریك شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم كه او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است.
    "من نمی توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بیاید."
    " من نمی توانم دخترم را وادار كنم ماشین را بنزین بزند."
    "من نمی توانم آلن را وادار كنم به جای مشت از حرف استفاده كند."
    سر در نمی آوردم كه این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی كردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت كار به كجا می كشد.
    شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یك صفحه را پر كرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
    - همان یك صفحه كافی است. صفحه دیگر را شروع نكنید.
    بعد از بچه ها خواست كه كاغذهایشان را تا كنند و یكی یكی نزد او بروند.

    روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.
    من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یك بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی كه رسیدند، ایستادند. بعد زمین را كندند.
    آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن كنند!
    كندن زمین ده دقیقه ای طول كشید چون همه بچه های كلاس چهارم دوست داشتند در این كار شركت كنند. وقتی كه سه چهار متری زمین را كندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاك ریختند.
    سی و یك شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور!
    دراین موقع "دونا" گفت:
    - دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم كنید.
    شاگردها بلافاصله حلقه ای تشكیل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی كرد:
    - دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در كاخ سفید! اینك ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
    خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود كند و به همه آنهایی كه حضور دارند قدرت عنایت فرماید كه بی حضور او به سوی آینده بهتر حركت كنند. آمین!
    هنگامی كه به این سخنرانی گوش می كردم فهمیدم كه این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند كرد. این حركت شكوهمند سمبولیك چیزی بود كه برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حك می شد.
    آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین كرده بودند. این تلاش شكوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.
    ولی هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:
    "نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
    و كاغذ را بالای تخته سیاه آویزان كرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
    با اینكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.
    حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم كه "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.